34 هفته و 2 روز(آخرین روزای ماه هشتم)
سلام عشقم؛سلام جونم،عمرم،نفسم
خوبی پسر قشنگم؟
درد و بلات به جونم که اینقدر جات تنگ شده که به سختی تکون میخوری
چندروز پیش داشتم حالتهای این هفته ت رو میخوندم وقتی دیدم تو این هفته تو چه حالتی هستی
دلم سوخت برات!خیلی جات تنگ شده پسر قشنگم!الهی بمیرم
میخوای بدونی الان توچه موقعیتی هستی؟الان عکسشو میذارم:

وقتی این عکسو دیدم گفتم الهی بمیرم؛بچه م حق داره اینقد ر ورجه وورجه میکنه جاش تنگ شده!!
قربون اون ضربه هات برم که لحظه ای نیست که بی نصیبم کنی
امروز دوروزه که وارد هفته 35شدیم
روزها به سرعت میگذره و باورم نمیشه که ان شالله حدود یکماه دیگه بالاخره روی ماهت رو میبینم
خیلی خوشحالم که بالاخره میبینمت ولی میدونم دلم برای این روزا خیلی تنگ میشه
دیگه هیچوقت نمیاد که اینقدر بهم نزدیک باشی؛
زیر پوستم نفس بکشی و هر لحظه حس و حال همدیگرو متوجه بشیم
دلم برای لگد زدن هات تنگ میشه
برای گوله شدنات تنگ میشه
برای سکسکه هات که توو دلم میلرزی؛
برای مظلوم نمایی هایی که برای بابارحیم میکنی
برای گل کوچیک بازی کردنات تنگ میشه
ماشالله؛هزار ماشالله آروم و قرار نداری,آخه اون تو که اینقدر جات تنگه داری این کارا رو میکنی؛بیای بیرون چکار میکنی؟!!
فک کنم پدر منو در بیاری وروجک
منم که بی اعصاب
مامانی این روزا داره چیزای جدیدی رو تجربه میکنه؛دردای جدید که یهو اومد سراغم و حسابی میترسونتم.
البته همه میگن طبیعیه و دردهای ماه آخره ولی همش میترسم که زود بدنیا بیای.
گاهی جال لگدهایی که میزنی تا چندساعت درد میکنه
پسر قشنگم عجول نباش ! بمون و سر وقت بیا بغلم تا صحیح و سالم باشی ان شالله.
جونم برات بگه که این روزا حسابی درگیر خرید وسایل سیسمونیت هستم
خیلی سنگین شدم و واقعا اذیت میشم,کاش به حرف مامان جون گوش کرده بودم و زودتر خریداتو انجام داده بودم.
دوهفته پیش بعدازون چندروزِ سخت که بابا نبود و سفر بود؛وقتی برگشت رفتیم نمایشگاه.
نمایشگاه نوزاد و و سیسمونی و کودک... تو یافت آباد
خداروشکر تونستیم سرویس کمدت رو سفارش بدیم ومدل کلبه است
عکسش رو الان دارم ولی مال تو نمایشگاهه؛بذار وقتی اومد تو خونه و وسایلت رو چیدیم عکسشو میذارم.
امروز قرار بابا بزنگه ببینه کِی میفرستن
چندروزی درگیر خونه تکونی بودیم,البته بیشتر کارهارو بابا به تنهایی انحام داد,همهی وسایل اتاق خوابمونو برد بیرون و موکت و فرشش رو شست و میز توالتم رو جمع کردیم و کلی وسایلهارو جابجا کردیم تا وسایل شما جا بشه.
ان شالله وقتی ازین خونه رفتیم خونه خودمون یه اتاق جدا برات درست میکنیم.
یه روزم با مامان جون و خاله حمیده رفتیم بیرون و سرویس رو تختیت رو خریدیم و یه عااالمه خورده ریز دیگه.
سرویس کالسکه ت رو هم انتخاب کردم و احتمال 99درصد همونو میخرم.مار گودبیبی رنگ آجری.
8شهریور نوبت دکتر داشتم پیش دکتر حشمت,
نزدیک خونه خاله زهرا(خاله بابا) بود؛ویزیت شدم اصلا از وزنم راضی نبود
میگفت 17 کیلو اضافه کردی و باید بری دکتر تغذیه
دروغ میگفت!ترازوش خراب بود من 15کیلو اضافه کردم 
آزمایشم برامنوشته که نوز نرفتم انجام بدم
بعداز ویزیت رفتم بیمارستان پیامبران و از نزدیک اتاقهاشو دیدم و قیمتهاشو پرسیدم.
قرار شد اگه خواستم اونجا زایمان کنم اتاق VIPش رو انتخاب کنم
تقریبا تصمیمم قطعی بود برای زایمان تو این بیمارستان که چند نفری آمار منفی دادن از بیمارستان و رسیدگیشون.
منم دوباره موندم سر دوراهی
بابا هم گفت که نگران نباش میبرمت صارم اونجا خیالمون از همه چیز راحته
برای 23شهریور از دکتر نیک نفس وقت گرفتم.میگن دکتر خوب و خوش اخلاقیه
میترسم تا بدنیا اومدن تو من همچنان در حال عوض کردن دکتر و بیمارستان باشم!
راستی مامانِ بابا چندروز پیش با عمه الهام رفته بودن بازار و برای شما یه بلوز شورت سبز و یه موتور قدرتی خریدن
مامانی؛همه برای بدنیا اومدنت روز شماری میکنن
از خانواده ی خودم و خاله ها و داییها و مامان جون گرفته تااااا خانواده ی بابات و شمال و...
همه منتظر بدنیا اومدن امیرعلی جانِ من هستن
اونروز یکه خونه خاله زهرا بودیم کلی ذوق داشتی؛خیلی ورجه وورجه میکردی
مخصوصا وقتی خاله زهرا باهات حرف میزد!!
چند شبه که بابایی باهات حرف میزنه وقتی صدات میزنه تو تکون میخوری!
باهات حرف میزنه و تو تون میخوری و حاضر نیستم اون لحظه های شیرینو با همه ی دنیاااا عوض کنم!
چند شب پیش که داشت باهات حرف میزد میگفت:سعیده دارم به این فکر میکنم که وقتی امیرعلی بدنیا بیاد من بشینم بالای سرشو نگاش کنم و با هاش حرف بزنم و لذت ببرم! بعد بلند گفت خدایا شکرت!
الهی به حق امام رضا که همین روزا تولدشون هست؛هیچ خونه ای سوت و کور نمونه
الهی که خدا به همه ی اوناییکه در انتظار این روزا و این لحظه ها هستن اولاد سالم و صالح عطا کنه
امشب شام خونه ی دایی جون دعوتیم,خونهی ملینا اینا
ملینا هروقت منو میبینه میپره بغلم و شکمم رو بوس میکنه و باهات حرف میزنه
حالتو میپرسه و میگه واااای عمه چقدر بزرگ شده شکمت !
راستی خاله حمیده اینا هم رفتن مشهد،خوش بحالشون.
(خوب الان بابا از اداره زنگ زد و گفت که تماس گرفته با شرکت و گفتن که امروز سرویس کمدت رو میفرستن!واااااااااااای که چقدر ذوق درام برای چیدن وسایلت )


درد و بلات به جونم
دوسِت دارم پسر قشنگم
مواظب خودت باش گل پسر قند عسلِ من
(یکی از دوستان که در مورد بیمارستان صارم سوال داشتن من خواستم براتون کامنت بذارم ولی نیمشه!!اگه وایبر داری شمارتو بده تا بهت پیام بدم)
دوستای گلم,بخدا من میام وبتون ولی نمیتونم کامنت بذارم!!!! نمیدونم چرا!



34 هفته و 2 روز(آخرین روزای ماه هشتم)
